تبليغاتX
دعابکن به گوش خدادعابرسد




نويسندگان



آثار تاريخي يك عاشق



دوستان عاشق تنها



دوستان عاشق



وضعیت من در یاهو



آمار وب



طراح قالب:



لوگو دوستان



موزیک و سایر امکانات





سیندرلا


[+] نوشته شده توسط مریم در 21:4 | |







من به اندازه زیبایی چشمان تو غمگین ماندم.

و به اندازه هر برگ نگاهت به نگاهی نگران...

تو به اندازه تنهایی من شاد بمان


[+] نوشته شده توسط مریم در 19:54 | |







نام تو رو آورده ام دارم عبادت ميكنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت ميكنم
دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من
اما نمي دانم چرا دارم حسادت ميكنم
گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم
شايد تو با خود گفته اي دارم اطاعت ميكنم
رفتم كنار پنجره ديدم تو را  بگذريم
چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم
من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري
دارم به تقدير خودم چنديست عادت ميكنم
تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم
با التماس ولي تو را به خانه دعوت ميكنم
گفتي محبت كن برو باشد خداحافظ ولي
رفتم كه تو باور كني دارم محبت ميكنم


[+] نوشته شده توسط مریم در 8:18 | |







امید

نومیدمشواگرکه امیدنماند

کس درغم روزگارجاویدنماند


[+] نوشته شده توسط مریم در 21:11 | |







دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز
برای دلم
مشتری آمد و رفت
و هی این و آن
سرسری آمد و رفت

*
ولی هیچ کس واقعا
اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود
کسی قفل قلب مرا وا نکرد

*
یکی گفت:
چرا این اتاق
پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش
فقط از غم و غصه و ماتم است

*
و رفتند و بعدش
دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟

*
و فردای آن روز
خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه
پشت خود بست

*
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر
برای شما جا نداریم
از این پس به جز او
کسی را نداریم.



[+] نوشته شده توسط مریم در 20:40 | |







خداراصداکن

بخوان منرا، بخوان من را، منم پروردگارت                                                  

 صدایم کن مرا، آموزگار قادر خود را، قلم را،علم را،من هدیه ات کردم

بخوان ما را، منم معشوق زیبایت

منم نزدیک تو از تو به تو

اینک صدایم کن، رها کن غیر ما را،سوی ما بازآ

منم پروردگار پاک بی همتا، منم زیبا،که زیبا بنده ام را دوست دارم

تو بگشا گوش دل، پروردگارت با تو می گوید

تو را در بی کران دنیای تنهایان، رهایت من نخواهم کرد.

بساط روزی خود را به من بسپار

رها کن غصه ی یک لقمه نان و آب فردا را

تو راه بندگی طی کن، عزیزا،من خدایی خوب می دانم

تو دعوت کن مرا بر خود، به اشکی،یا خدایی،میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست دارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را،تو خواهی یافت

که عاشق می شوی بر ما و عاشق می شوم بر تو

که وصل عاشق و معشوق هم، آهسته می گویم،خدایی عالمی دارد

قسم بر عاشقان پاک با ایمان، قسم بر اسب های خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن

تکیه کن بر من،قسم بر روز،هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن،اما دور،رهایت من نخواهم کرد

بخوان ما را که می گوید که تو خواندن نمیدانی؟

تو بگشا لب، تو غیر از ما، خدای دیگری داری؟

رها کن غیر ما را،آشتی کن با خدای خود

تو غیر از ما چه می جویی؟

تو با هر کس بجز با ما، چه می گویی؟

و تو بی من چه داری؟هیچ!بگو با ما چه کم داری عزیزم،هیچ!

هزاران کهکشان و کوه و دریا را و خورشید و نور و هستی را

برای جلوه خود آفریدم من، ولی وقتی تو را من آفریدم، بر خودم احسنت می گفتم

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو،چیزی چون تو را،کم داشت، تو ای محبوبتر مهمان دنیایم

نمی خوانی چرا ما را؟! مگر آیا کسی هم با خدایش قهر می گردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی، ببینم،من تو را از درگهم راندم؟

اگر در روزگار سختیت خواندی مرا، اما به روز شادیت،یک لحظه هم یارم نمی کردی

به رویت بنده ی من،هیچ آوردم؟؟

که میترساندت از من؟

رها کن آن خدای دور، و آن نامهربان معبود، آن مخلوق خود را، این منم پروردگار مهربانت،خالقت

اینک صدایم کن مرا،با قطره اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم. غریب این زمین خاکیم، آیا عزیزم ،حاجتی داری؟

تو ای از ما، کنون برگشته ای؟اما، کدام آشتی را تو نمی دانی؟ ببینم چشمهای خیست آیا،گفته ای دارند؟

بخوان ما را ، بگردان قبله ات را سوی ما، اینک وضویی کن

خجالت می کشی از من، بگو جز من،کس دیگر نمی فهمد

به نجوایی صدایم کن، بدان آغوش من باز است

برای درک آغوشم، شروع کن،یک قدم با تو

تمام گام های مانده اش،با من.....


[+] نوشته شده توسط مریم در 20:39 | |







دریاب

خدایا پر از یاد توام بشنو صدایم

غریب از هر رفیق و آشنایم

ز داغ سروهای سبز و آزاد

شکسته بغض گل در گریه هایم

خدایا آتش عصیانم امشب

سرود روشن بارانم امشب

به دریای غزل بی خویش و خاموش

پر از موجم،دل طوفانم امشب

خدایا دفتر ناخوانده ام من

ز راه یک سفر جا مانده ام من

ز دشت لاله های پرپر عشق

زمستان تا بهاران خوانده ام من

به اشک عاشقان خسته سوگند

به قلب شیشه ی بشکسته سوگند

به اشک سوگواران جدایی

به بغض در گلو بنشسته سوگند

خدایا طاقت تنهایی ام ده

دلی بی کینه و دریایی ام ده

دلی زخمی تر از داغ عزیزان

به رنگ لاله صحرایی ام ده

خدایا عمر گل عمر حباب است

اسیر باد یا نقشی بر آب است

در این فرصت مرا با خویش مگذار

مرا دریاب که این دریا سراب است


[+] نوشته شده توسط مریم در 20:15 | |







دوباره لحظه لحظه زیبای سال تحویل است

و سفره با سبد و سیر و سکه تکمیل است

سماق و سرکه وآیینه و شمعدان و گلاب

دو دسته نرگس زیبا که توی زنبیل است

مرا به یاد تو انداخت وعده داده شده

که وقت وقت ظهور است و و قت تبدیل است

و من سراغ تو را روز جمعه می گیرم

تمام هفته من بی بهانه تعطیل است

چه اتفاق قشنگی تو باز خواهی گشت

به لحظه های سپیدی که همدم ایل است

کسی درون شب برکه شعر می خواند

به احتمال قوی روح پاک هابیل است

 به انتظار تو خواهم نشست می آیی

هزار و سیصد و ...حتما که با تو تحویل است.


[+] نوشته شده توسط مریم در 20:13 | |







خداجون

مرده ام

دیرآمدی عزیز شب پیش مرده ام

چندین هزار مرتبه در خویش مرده ام

هیچ آتشی به کلبه متروک من نماند

عمری ست زیر پنجه تشویش مرده ام

این بار چندم است که تشییع می شوم

از سالیان دور کم و بیش مرده ام


[+] نوشته شده توسط مریم در 16:49 | |







من گریه نخواهم کرد... من اشک نخواهم ریخت...

من خسته نخواهم شد... افسرده نخواهم شد...

فریادزنم، فریاد: من عشق نمی خواهم، معشوق نمی خواهم...

 می خندم و می رقصم فریاد زنم , فریاد : اینگونه خزانم را در عشق نهان کردم

من درد جدا بودن، بر گور عیان کردم افسوس نخواهم خورد ،

افسانه نمی بافم بر شانه هر بادی ، کاشانه نمی سازم

من زشت نمی گویم,بر چهره معشوقم او خوب و وفادار است ،

من خسته و رنجورم امروز چنان دیروزافسوس نخواهم خورد

من یاد گرفتم عشق بیگانه نمی داند لیکن به دل شادم

سرمشق کنم امروز : دنیای خودم گرم است من دوست نمی خواهم!!!


[+] نوشته شده توسط مریم در 17:15 | |








[+] نوشته شده توسط مریم در 17:8 | |







من صبورم اما...

بخدا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شادی زیبای تو را به غم غربت چشمان تو میبندم 

من صبورم اما...

چقدر با همه عاشقیم محزونم!

و به یاد همه خاطره های گل سرخ مثل یک شبنم

افتاده ز غم مغمومم

من صبورم اما...

بی دلیل از قفس کهنه شب می ترسم

بی دلیل از همه تیرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را از شب متروک دلم دور کند 

من صبورم اما...

آه... این بغض گران صبر چه میداند چیست؟؟؟؟


[+] نوشته شده توسط مریم در 8:41 | |







مرا به روز قیامت غمی که هست اینست

که روی مردم دنیا دوباره باید دید...


[+] نوشته شده توسط مریم در 21:22 | |







ندارد چشم من، تاب نگاه صحنه سازيها

 

من يكرنگ بيزارم، از اين نيرنگ بازيها

 

زرنگي، نارفيقا! نيست اين، چون باز شد دستت

 

رفيقان را زپا افكندن و گردن فرازيها

 

تو چون كركس، به مشتي استخوان دلبستگي داري

 

بنازم همت والاي باز و، بي نيازيها

 

به ميداني كه مي بندد پاي شهسواران را

 

 

تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غير از اين حاصل

 

من و از كس بريدنها، تو و ناكس نوازيها

 


[+] نوشته شده توسط مریم در 21:16 | |







آن شب فقط غم را به نامم کرده بودند
به سینه ماتم را به نامم کرده بودند

محصول من از عشق و از احساس این بود
یک درد مبهم را به نامم کرده بودند

گفتند تو لایق ترین فرد بهشتی
نصف جهنم را به نامم کرده بودند


[+] نوشته شده توسط مریم در 21:14 | |







 ما را همه شب نمی برد خواب

 ای خفته روزگار دریاب...


[+] نوشته شده توسط مریم در 21:11 | |







فقط یه آرزو دارم این غصه هام تموم بشه

اگه خدا دلش بخواد دلم یه روز آروم بشه


[+] نوشته شده توسط مریم در 19:17 | |







 


خدا وندا..........!

اگر روزي بشر گردي

زحال بندگانت با خبر گردي

پشيمان مي شدي از قصه خلقت

از اينجا واز آنجا بودنت
!


خداوندا............!

اگر روزي ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر به تن داري

براي لقمه ي ناني

غرورت را به زير پاي نا مردان فرو ريزي

زمين و آسمان را کفر مي گويي.. ؟ نمي گويي؟

خداوندا.........................

اگر با مردم آميزي

شتابان در پي روزي

ز پيشاني عرق ريزي

شب آزرده ودل خسته

تهي دست و زبان بسته


به سوي خانه باز آيي

زمين آسمان را کفر مي گويي............ نمي گويي؟


خدا وندا..............


اگر در ظهرگرماگير تابستان

تن خود را به زير سايه ي ديواري بسپاري

لبت را بر كاسه ي مسي قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف ترکاخ هاي مرمرين بيني


واعصا بت براي سکه اي اين سو و آن سودر روان باشد

و شايد هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمين و آسمان را کفر مي گويي........؟ نمي گويي؟


خدايا خالقا بس کن جنايت را تو ظلمت را........!

تو خود سلطان تبعيضي

تو خود يک فتنه انگيزي

اگر در روز خلقت مست نمي کردي

يکي را همچون من بدبخت

يکي را بي دليل آقا نمي کردي

جهاني را چنين غوغا نمي کردي

دگر فرياد ها در سينه ي تنگم نمي گنجد

دگر آهم نمي گيرد


دگر اين سازها شادم نمي سازد

دگر از فرط مي نوشي مي هم مستي نمي بخشد

دگر در جام چشمم باده شادي نمي رقصد.....

نه دست گرم نجوائي به گوشم پنجه مي سايد.......

نه سنگ سينه ي غم چنگ صدها ناله مي کوبد............

اگر فريادهايي از دل ديوانه برخيزد

براي نا مرادي هاي دل باشد

خدايا گنبد صياد يعني چه ؟

فروزان اختران ثابت سيار يعني چه ؟

اگر عدل است اين پس ظلم ناهنجار يعني چه؟


به حدي درد تنهايي دلم را رنج مي دارد

که با آواي دل خواهم کشم فرياد و برگويم

خدايي که فغان آتشينم در دل سرد او بي اثر باشد خدا نيست ؟!


شما اي مولياني كه مي گوييد خدا هست و براي او صفتهاي توانا هم روا داريد!

بگوييد تا بفهمم

چرا اشك مرا هرگز نمي بيند؟

چرا بر ناله پر خواهشم پاسخ نمي گويد

چرا او اين چنين کور و کر و لال است

و يا شايد درون بارگاه خويش کسي لب بر لبانش مست تنهايي

و يا شايد دگر پر گشته است آن طاقت و صبرش

کنون از دست داده آن صفتها را

چرا در پرده مي گويم

خدا هرگز نمي باشد

من امشب ناله ني را خدا دانم

من امشب ساغر مي را خدا دانم


خداي من دگر ترياک و چرس و بنگ مي باشد

خداي من شراب خون رنگ مي باشد

مرا پستان گرم لاله رخساران خدا باشد

خدا هيچ است...........


خدا پوچ است.....

خدا جسمي است بي معني

خدا يک لفظ شيرين است

خدا رويايي رنگين است


شب است و ماه ميرقصد

ستاره نقره مي پاشد

و گنجشك از لبان شهوت آلوده ي زنبق بوسه مي گيرد

من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته مي گريم

اگر حق است زدم زير خدايي.......... !!!


عجب بي پرده امشب من سخن گفتم
خداوندا..........

اگر در نعشه ي افيون از من مست گناهي سر زد ببخشيدم

ولي نه؟!


چرا من روسيه باشم؟

چرا غلاده ي تهمت مرا در گردن آويزد؟

خداوندا................

تو در قرآن جاويدت هزاران وعده ها دادي

تو مي گفتي كه نامردان بهشتت را نمي بينند

ولي من با دو چشم خويشتن ديدم

كه نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران كاخها ساختند

خداوندا بيا بنگر بهشت کاخ نامردان را......

خدايا ! خالقا ! بس کن جنايت رابس کن تو ظلمت را


تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرمايد تو او را با صليب عصيانت مصلوب خواهی

کردولی من با دو چشم خويشتن ديدم پدر با نورسته خويش گرم ميگيرد برادر شبانگاهان مستانه از

آغوش خواهر کام ميگيرد نگاه شهوت انگيز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد قدم ها در بستر فحشا

می لغزد

پس...قولت!


اگر مردانگي اين است

به نامردي نامردان قسم

نامرد نامردم اگر دستي به قرآنت بيالايم ......... ! "کارو"



[+] نوشته شده توسط مریم در 19:21 | |







بار خدایا

عده ای در نظرم بیمارند

زان همه جور و جفا ماتم غم می کارند

خسته و بی کس و تنها من اگر در بندم

سببش بی خبرانند که ز من بیزارند


[+] نوشته شده توسط مریم در 19:16 | |







خدادادا

خداوندا
با توام ،با تو ،خدا
یک کمی معجزه کن،

چند تا دوست برایم بفرست
پاکتی از کلمه
جعبه ای از لبخند
نامه ای هم بفرست
کوچه های دل من،باز خلوت شده است.
قبل از اینکه برسم دوستی را بردند
یک نفر گفت به من ،باز دیر آمده ای،
دوست قسمت شده است.
یک دل قلابی

یک دل خیلی بد
چقدر می ارزد؟
من که هر جا رفتم
جار زدم:
شده این قلب حراج
بدوید
یک دل مجانی

قیمتش یک لبخند
به همین ارزانی
هیچوقت اما
هیچ کس قلب مرا قرض نکرد،

هیچ کس دل نخرید.
با توام ،با تو، خدا
پس بیا این دل من مال خودت

من که دیگر رفتم
اما
ببر این دل را دنبال خودت

[+] نوشته شده توسط مریم در 19:7 | |







همه حرفم خداست

 

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

 چرا افسرده است این قلب پر سوز

                                                ز جمع آشنایان می گریزم

                                                به کنجی می خزم آرام و خاموش

                                                نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

                                                به بیمار دل خود می دهم گوش

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

                                              از این مردم،که تا شعرم شنیدند

                                             به رویم چون گلی خوشبو شکفتند

                                            

                                             ولی آن دم که در خلوت نشستند

                                             مرا دیوانه ای بد نام گفتند

دل من،ای دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدا را،بس کن از این دیوانگی ها


[+] نوشته شده توسط مریم در 19:5 | |







خدا

خدایا با تو ام، بشنو صدایم

صدای های های گریه هایم

 

صدای دل شکستن،وقت و بی وقت

صدای گریه های بی امانم 


[+] نوشته شده توسط مریم در 19:2 | |







بازم خدا

من دست خالی آمدم ، دست من و دامان تو

سرتا به پا درد و غمم، درد من و درمان تو

تو هر چه خوبی من بدم ، بیهوده بر هر در زدم

آخر به این در آمدم ،باشم کنار خوان تو

من از هر دررانده ام ، من رانده ی وامانده ام

یا خوانده یا نا خوانده ام ،اکنون منم مهمان تو

پای من از ره خسته شد، بال و پرم بشکسته شد

هر در به رویم بسته شد، جز درگه احسان تو

گفتم منم در می زنم ،گفتی به تو سر می زنم

من هم مکرر می زنم ،کو عهد و کو پیمان تو؟

سوی تو رو آورده ام، ای خم سبو آورده ام

من آبرو آورده ام، کو لطف بی پایان تو؟

حال من گوشه نشین، با گوشه ی چشمی ببین

جز سایه ی پر مهرتان، جایی ندارم جان تو

من خدمتی ننموده ام، دانم بسی آلوده ام

اما به عمری بوده ام، چون خار در بستان تو

 


[+] نوشته شده توسط مریم در 9:15 | |







چشمانم را بهانه مکن

 مگو که چشمان تو، چشمهای دیروز نیستند
 بهانه مکن ومگو که زیبا نیست، اینجا چشمها را کور میکنند،

 اینجا چشم مشکی را، رنگی می کنند
 اینجا چشمها را محکوم می کنند به جرم زیبا نبودن

اینجا خیلی وقت است که چشمها را داغ می زنند.

خشم چشمانم را علت اشعه های آفتاب سوزان مدان

خشم چشمانم را از ذوق کور خنده، از پیری روزگار مدان

خشم چشمانم را از چشمان زیبای آدمک های بدان که

  مدتهاست چشمانم را چشم به راه گذاشته اند...!


[+] نوشته شده توسط مریم در 19:26 | |







 

خانه ام آتش گرفته ست آتشی جان سوز

                                       هرطرف می سوزداین اتش   

پرده هارافرش هاراتارشان باپود

                                         من به هرسومی دوم گریان

درمیان اتش پردود              

                                     وزمیان خنده هایم تلخ

وخروش گریه ام ناشاد

                                ازدرون خسته سوزان        

 می کنم فریادای فریادای فریاد

                                  خانه ام آتش گرفته ست آتشی بی رحم

همچنان می سوزداین آتش 

                                نقشهایی راکه من بستم به خون دل

برسروچشم ودرودیوار

                                     درشب رسوای بی ساحل 

    وای برمن سوزدوسوزد

                                      غنچه هایی راکه پروردم به دشواری

دردهان گودگلدانها  روزهای سخت بیماری

                                          ازفرازبام هاشان شاد

دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان برلب    

                                برمن آتش به جان ناظر

من به هرسومی دوم گریان

                               می کنم ای فریادای فریادای فریاد

وای برمن همچنان می سوزداین آتش

                                     من به دستان پرازتاول

این طرف رامی کنم خاموش

                                      وزلهیب آن روم ازهوش

زان دگرسوشعله برخیزد به گردش دود

                                      تاسحرگاهان که بودمن شودنابود

خفته انداین همسایگانم شاددربستر

                                  صبح مانده برجامشت خاکستر

وای آیاهیچ سربرمی کنند ازخواب

                                  مهربان همسایگانم ازپی امداد؟

سوزدم این آتش بیدادگربنیاد

                            می کنم فریادای فریادای فریاد...


[+] نوشته شده توسط مریم در 20:25 | |







دعابکن که به گوش خدادعابرسد

خداکندکه به داددلم خدابرسد

 

ای بهارسبزودورازدسترس

محوپائیزم به فریادم برس

برتنم زخم تبرهاراببین 

 دست باد.این برگ وبرهاراببین

رفته ام ازیادسبزهرچه باغ

هیچ کس ازمن نمی گیردسراغ

خواب دیدم یک سحرازشوق نور

می کنی ازخلوت سردم عبور

باتواحساس تکامل می کنم

می شوم سرسبزوهی گل می کنم

ای که داری عطریاس واطلسی

کی به فریاددل من می رسی

نخل احساسم ولی بی برگ وبار

چشم درراه توام آه ای بهار


[+] نوشته شده توسط مریم در 20:20 | |







ای خداغصه نخورازتوفراری نشدم

 بعدازآن حادثه درکفرتوجاری نشدم

 

باوجودی که به حکم تودلم زخمی شد

 شاکی ازآن که مرادوست نداری نشدم

 ابرراچوب همین سادگیش ویران کرد

 من که ویران ترازاین ابربهاری نشدم

 ای خداغصه نخوربازهمین می مانم

 من زمین خورده این ضربه کاری نشدم

 آن که می خواست مراازتوجداگرداند

 هرچه کردی توبه من ازتوفراری نشدم


[+] نوشته شده توسط مریم در 16:57 | |







خداهست؟

بگذار که در حسرت این آمدنت

فریاد برآرم که خدا نیست ...

اگر هست کجاست ؟

گر خدا هست چرا نیست ؟!!!

مگر بنده خاکی چه گنه کرده به درگاه

که باید رخ زیبای خدا را نستاند

چه باید کند این بنده ی مخمور

که بیند صور عالم هستی ؟

...

ولی هست !!!

خدا هست !!!

چرا هست ؟؟؟

تو گر چشم کنی باز ببینی

ببینی که چراها به کجاها رود اکنون

این همه کوه و در و دشت کجا بود ؟

این همه سرخی مهتاب چرا بود ؟

که آورده وجود این همه زیبایی عالم ؟

کسی نیست بجز ذات وجود احدیت .

...

ولی نیست ...

خدا نیست ...

چرا نیست ؟؟؟

اگر بود خودش را به بشر روئیت انوار بدانست

و از این خلق

از این خلق خلف خورده ی نا حق

به بهایی خریدار عقول همه می شد

و از دیده ی این خاک پر از شیشه نامرد

به صدایی طلب بودن و انکار نمی کرد

پس چرا ؟...

پس چرا این همه فریاد برآرند که خدا نیست ؟

خدا هست ...

چرا ؟

چونکه تمامیت این هستی زیبا

از آن احدی پاک و بنام است

که آن ذات خداوند جهان است

پس خدا هست

بقرآن خدا و نبی آل محمد (ص )

که در این جمله ی اشعار 

تفکر نظرم بود

ولی هست ...

     خدا هست ...

      چرا هست ؟؟؟

 

 


[+] نوشته شده توسط مریم در 22:38 | |







منتظری چه اتفاقی بیفتد؟این که دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟منتظری بمیرم...

[+] نوشته شده توسط مریم در 12:4 | |







دویدم ودویدم.به قلکم رسیدم

  زدم اونوشکستم تاپول بیادتودستم

هیچی نبودتوقلک به جزیه سوسک کوچک

سوسکه بگم چیکارکرد.ترسیدوزودفرارکرد

خونه اون خراب شددلم واسش کباب شد

دویدم ودویدم رفتم برای سوسکه قلک نوخریدم

 

 


[+] نوشته شده توسط مریم در 10:48 | |



کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.j28.ir & www.bia2funny.ir & www.TakTemp.com